یه روزی یه جایی یه چیزی یه جوری صبر داشته باش
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

نمی دونم اسمش چیه این حسی که من دارم!!! عشق؟ شور وهیجان جوانی؟؟ یا یه تب زودگذر؟؟؟؟ نمی دونم!!!! اما می دونم که کسی رو در حال حاضر دوست دارم که اصلا نمی دونه من کی هستم و کجام!!! که نمی دونه حتی وجود دارم!!!

کسی رو دوست دارم که ارتباط برقرار کردن باهاش برای من خجالتی خیلی سخته خیلی سخت!

یکی از ایرادام همینه اصلا ارتتباط برقرار کردن با جنس مخالفو بلد نیستم اصلاااا استعداد ندارم که یکی رو جذب کنم کاری کنم ازم خوشش بیاد و هزااار کار دیگه که دخترا خوب لدن! البته دخترای اطرافم!

اما من! یعنی باید گفت بمیر که یه پسر می بینی صد رنگ عوض می کنی اخه من چرا این مدلیم!!!!!!!!!!!!!ناراحت

به دوستم می گم فلانی رو دوست دارم شمارشم دارم خیلی ریلکس می گه خب بهش زنگ بزن ببینش!

منم صد رنگ می شم حتی اگه قرار باشه صداشو بشنوم حالم داره از این خجالتم بهم می خوووره!

خدایااااا این بار کمکم می کنی؟؟؟؟؟؟؟‌آین بار صلاح هست برام؟؟؟ خدایا کمکم کن

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٩ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ white girl ]

یادش بخیر!!!! چه مطالبی تو این وبلاگ می نوشتم!

نخندینا حسای عجیب غریب یاد دارم!

مثلا دیروز تو جمع دوس داشتم منم عینه عمه هام شوهر داشتم!!! نمی دونم شاید محیط اون طوری بود!

همه جوون هستن و جفت جفت! نمی دونم منم دوس داشتم یکی کنارم باشه! خنده داره نه؟؟؟؟ نخندین دیگه احساساتمو خالصانه بیان کردم!

حانی رفته اردو و من موندم تو خونه کاشکی بود بهم با حانیه بیشتر خوش می گذره!

ببینم شمام از این حسای من تاحالا بهتون دست داده؟

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ white girl ]

داریم لحظات اخر سال نود رو می گذرونیم! وااای باورم نمی شه! چه زود!!! همین دیروز بوداااااا که سال تحویل شد و گفت اغاز سال ۱۳۹۰!!!!!! اصلا موندم انگار ۹۰ زودتر گذشت برام! نفهمیدم چی شد اونقدر زوده که دارم فکر می کنم چه کردم و چه نکردم نمی دونم چی بگم!!!! فقط اینکه بهتر درس خوندم فهمیدم دانشجوی پزشکیم!!!

اخه می دونی قبلش فراموش کرده بودم! یه ادمی رو فراموش کردم که فکر می کردم فراموش کردنش برام غیر ممکنه! کلی تجربه کسب کردم مهربون شدم خاانوم شدم!!!!!!

سال خلوتی بود! جز دوستام شخص خاصی که زندگیمو دگرگون کنه وارد زندگیم نشد فقط دوستای خووبی مثل سحر زینب فردیس مریم و... به زندگیم وارد شدن!!!! که باعث شدن کلی ادم شم و به خدا نزدیک تر از قبل! رفقاتمون با خدا هم سرجاااشه و روز به روز بیشتر می شه!

تو دانشگاه کمتر با دوستام بودم چون اونا از من جلوترن!!! با بچه های جدید بودم اما تمایلی نداشتم باهاشون دوست شم!

فقط جاالبه با ۳ نفر دوست شدم که فکرشو نمی کردم یعنی از قبل می شناختمشون دوستم بودیماا اما فکر نمی کردم این همه صمیمی شیم و الان شدن جزوه دوستای صمیمیم و ۳ تا ادم جدید وارد زندگیم شدن که خیلی دوسشون دارم یه سری ادم از زندگیم دور شدنو یه سری که کلا رفتن بیرون!!!!!!

این اخر سال ۹۰ داشت زهرمارم می شد که خدا کمک کرد و به خیر گذشت همه چی خدا جوونم شکرت!

کلی کتاب جدید خودنم اخلاق ادب درس زندگی و... یاد گرفتم! سال خوبی بود نه اینکه بگم تووپ بود و اتفاقای خووب پر بود اما اروم بود و بی سروصدا!!!!!!

الانم اینجام! حس وبلاگ نویسیم پریده بود که بهتر شد! اخه خدایی سرمم خیلی شلوغ بود وقت وبلاگ نداشتم!!! بیشتر بیرون بودم تا خونه!

راستی با یه عده رفیق خووووب هم اشنا شدم! دی ناینی ها رو می گم که بسی دوسشون دارم.

اممم خب اون جور که خودم می خوام انرژی ندارم اما خودمو می سازم واسه سال جدید چون نکه تولدمه تو عید! باید خووب و پر انرژی باشم! کلی حرف دارم اما فعلا نمی تونم بگم باید بازم برم!!!!! اما برمی گردم حتماا اخه امسالم عین پارسال به خاطر کنکور حانی جایی نمی ریم!! ایشالله که امسال حانی یه رشته تووپ قبول شه بچه هاا دعاش کنید.و همچنین برای دوستم سوسن و مریم نیز دعا کنید امسال کنکور به هرچی می خوان برسن.

خب عید همتوووون مباااارک! امیدوارم سال ۹۱ یه سال متفاوت باشه براتون کلی اتفاقای جدید و خوب بیفته براتون که کلی کیف کنید! و خدا رو بهترین دوست خودتون بدونین و روز به روز بهش نزدیک تر شین که اگه نشین نصف عمرتون بر فناست!

حاضرین با تحویل سال هممون از نو متولد شیم؟؟؟؟ هر کی حاضره دستش بالا

راستی یه سوال سال نود برای کدومتون سال خاص یا متفاوتی بود؟؟ از چه نظر؟

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ white girl ]

نه به روزایی که یه جمله تو وبلاگ و دفترام نمی نویسم نه به امروز! که همش دارم می نویسم! این ور اون ور گوشه کتاب تنه! گوشه کتاب ایین زندگی! همش شکل بکش و خط خطی کن! به خدا کتابام مایع ابروریزیه! همش شکل و خط خطای مختلف با کلی کله های گرد با چشمای ریز و یه لبخند بزرگ رو صورتشون!

بگذریم دقت نکرده بودم که تنه چقدررر قشنگه! می دونستم هااا دیشب سید وحید گفت قشنگه و انگار تازه یه چراغ تو ذهنم روشن شد! نشستم با دقت و با شکل به خوندن! از پریکاردیوم تا اعصاب قلب و تنه پولمونری و ائورت و فهمیدم من عاشق ائورتم!!!! اره!!!‌خندیدی؟؟‌بخند!‌ولی من این قده دوسش دارم! خیلی کاریه! هم صعودی داره هم نزولی کلی هم خون رسانی می کنه به قلب و... واسه همین دوسش دارم خیلی!

خب مرور بسه این همه حرف زدم فقط 10 صفحه خونده بودم!همین ده صفحه این قدر پر بود که الان خوشحالم! ده صفحه دیگه باید بخونم! با 4 فصل اخلاق! و 10 صفحه اندام! که می شه برنامه امروزم!!!!

دیشب بابام برگشت ساعت 12 رسید خونه وقتی منو حانی داشتیم یه تیکه ویروس بتهوون نگاه می کردیم! پریدم بیرون و حال و احوال بابام که از ما بیشتر عجله داشت برخلاف حرف مامانم که می گفت بخواب صبح چمدونو باز کن چمدونو باز کرد اخه بابام یه اخلاقی داره وقتی خرید می کنه اشتیاق داره زود به ما نشون بده این اخلاقش خیلی باحااله عینه بچه هاا!!! البته مامانم می گه عین بچه ها!!‌اما من دوس دارم!

خلاصه باز کرد! ترکونده بووودا!!!!!!!! من گفته بودم شلوار یعنی این قدر شلوار لی و جین خریده من الان می تونم برم یه مغازه اجاره کنم فروشندگی راه بندازم!!!!!چون لوازم ارایش خوب گیرم نمی اومد گفته بودم بابام بخره که توووپشو خریده! چرا تو ایران تقلبی این همه زیاده؟؟ 

مایو برامون خریده:دی!!!!!!! این قد خوشگله که باید لاغر کنم بپوشم حیفه با هیکل تپل اون مایو رو پوشیدن کیف و پیرهن و.... خلاصه حسابی فیض بردیم! دستشون درد نکنه!

خنده بازار عمو قناد چه بامزس!!!!!!!!!!! من که خیلی می خندم سرش!!!!! این کتاب محاکمه این قدر کند و یکنواخت پیش می ره که دیگه بالا اوردم! نه نقطه اوجی نه اتفاقی هیچیه هیچ! نیمه کاره ولش کردم! دارم عشاق نامدار فرانسوی رو می خونم! در مورد لویی چهاردم 14 سالس که عاشق دختری 12 ساله شده

امتحانام تموم شه یعنی می خوام خودمو از الافی بکشم!!!!!!

البته هفته پیش با بیتا دختر خالم رفتیم کلی خیابون گردی ناهارم بیرون خوردیم و خودمونو از اهنگ کره ای خفه کردیم!

بابام قول داد که منو کره ببره!!!!!!!! کره جنوبی! فکرشو بکن! خب خیلی دوس دارم یه بار که شده برم!!!

بچه هاااا التماس دعا دارم منو دعا کنید

راستی امروز 8 بهمنه!!!!!!!!! تولد داداش جونمه!!!!!!!!!!!!!! امروز 14 سالش می شه! همسن لویی چهاردهم! داره بزرگ می شه هااااااااتولدت مبااارک داداش خوشگلو گلم!

یاعلی

فعلا کاری ندارین؟

بای بای!

[ شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ white girl ]

همین الان رسیدم خونه! پسر خالم اومده خونمونو با هم بیرون بودیم! قرار بود برم جشن جشن علوم پایه! اما الان رسیدم و فکر نمی کنم دیگه خوب باشه تازه الان حاضر شم و تا بخوام برم ترافیکو اینا دیر می رسم!

اما می دونی خودمم ته قلبم یه جور استرس داشتم برا رفتن! یه جور ترس یه جور خجالت یه جور حس بد! ته قلبم ارزو داشتم اونجا باشم الان الان می دونم دوستام دارن می خندن شادن که یه مرحله علوم پایه رو با شادی گذروندن خوشحالن که همه دوره همن همه با هم این 7 سالو تموم می کنن!!!! همه با هم دوستن همه شادن!

اما من لیاقت خودم نمی دونم که اونجا باشم! استرس داشتم چون قرار بود کسی رو ببینم که می ترسم با دیدنش همه احساسا برگرده می ترسیدم یاد گذشته ببینم!!!!! در کنار اینا حس بد داشتم از اینکه اون تونست منو زمین بزنه تونست عقبم بندازه! حالا خودش داره با لبخند و شادی تو جشن شرکت می کنه خوشحاله و مطمئنااا یادش نیست که چجور یه نفر به خاطرش زندگیشو باخت چطور یه نفر بخاطرش اعتماد به نفسه کمشو از دست دادو سقوط کرد

اره فقط اون مقصر نیست این منم که بلد نیستم زندگی کنم بلد نیستم اداب معاشرت داشته باشم بلد نیستم هیچی! این منم که همیشه فکر می کنم تنهام و جز چند نفر که به یادم میوفتن کسی به یادم نیست

وقتی مریم با یه شوق و ذوق خاصی از اتفاقاش بیرون رفتناش با کسایی که می تونستن دوستای من باشن می گه ته دلم حسرت می خورم که کاش منم باهاشون بودم تو دلم می گم خوش به حالشون کاش منم تو جمعشون بودم کاش خجالت نمی کشیدم کاش عین خیالم نبود که دوترم عقب موندم

وقتی کریم با شوق مانتو می خرید یا بوت نوشو امتحان می کرد تو دلم می گفتم کاش یه ذره جا مریم بودم!!!!!!

اما چی کار کنم چی کار کنم که خجالت نکشم چی کار کنم که با بی خیال گفتنه دوستام واقعاا بی خیال شم!نمی خوام در کنار دوستام بخندم در حالی که ته دلم غصه اس! شاید من روانیم شاید حساسم  زیادی!

نمی دونم ارزو داشتم از ته دلم ارزو داشتم الان اونجا بودم با دوستام می خندیدمو در مورد استاد ریه و امتحان فارما و درسا باهاشون می گفتم ا بیمارستان و اینکه کدوم گروه باشییم و چه بخشی رو اول برداریم از همه اینا می گفتم!

اما من دارم تنبیه می شم تنبیه که این قدر ساده نباشم این همه بی خیال نباشم این همه درگیر نشم خودمو دوست داشته باشم در درجه اول! تنبیه می شم که تنها باشم! که سر امتحان باکتری نتونم از یه نفر بپرسم چقدر خوندی! یا بعدش درموردش باهاش حرف بزنم! که شب امتحان کسی نباشه بهش اس بدم و بگم چقدر خوندی؟

اره شاید به نظرت همه اینا بی مزه بیاد اما اینا همه خاطرات و شیرینیه دوران دانشجوییه!

چطور سخت نگیرم چطور بهش فکر نکنم چطور برام مهم نباشه! چطور برام مهم نباشه که یه سال از دوستام و ورودی های خودم عقب افتادم چطور برام مهم نباشه چطور بخندم؟‌تو می تونی؟؟‌اما من نه! من نمی تونم در کنار کسی که روزی زندگیم بود بخندم در حالی که می دونم اون یه مرحله رو رد کرده اما من هنوز دارم توش لنگ می زم

کاش زندگی دکمه برگشت داشت!

کاش درس خوندنام در کنار دوستام بود! کاش با پسرامون بیشتر اشنا می شدم! کاش بیشتر می شناختمشون تا منم بتونم در کنار مریم و بقیه دوستام به تیکه های بامزشون بخندم!‌ که اونام کمی منو بشناسن! تا بتونم با وجود اونا یکم این حس خجالتی بودن و کم حرفیمو جلوشون جبران کنم!

حالم خوب نیست!اصلا یه بغض گنده تو گلومه! یه بغض کهنه که نمی دونم کجا خالیش کنم!

یه حسرت یه اه یه حس تنهایی و جدا افتادگی که کاش زندگی دکمه برگشت داشت که کاش روحیه ای داشتم مثل روحیه پدر!!!!!(ارورلوژیست)

بد جور دارم زندگیمو دوران جوونیمو خراب کردم حرفی ندارم چی بگم؟ می دونم اشتباه پشت اشتباهم! 

خدا من چی بگم جز اینکه شرمندم جز اینکه دلم گرفته جز اینکه دوس داشتم تو اون جشن باشمو یه دستی جلو رفتنمو می گرفت!

امیدوارم با نرفتنم دوستام ام بدشون نیاد کاش بشه یه ذره یکم کسی درکم می کرد!

کاش از خودم بدم نیاد دلم به حال خودم می سوزه!

دارم می شکنم!

اعتماد به نفسم صفره یا شایید زیر صفر!!!!!!!!

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ white girl ]

امروز با مريم رفتيم بيرون! مريم مي خواست بوت بخره! كلي گشتيم مي دوني وقتي باهاش راه مي رفتم به مردم اطرافم نگاه مي كردم! انگار با همه احساس غريبي مي كردم انگار در بينشون حس خوبي نداشتم اكثرشون جووناي قرتي و ارايش كرده كه با دوس پسراشون اومده بودن پاساژ يا خانومايي كه از بالا بهت نگاه مي كنن!

نه نمي گم همه بدن و من فرشته! شايد اونا خوبن و من بد! نمي دونم چرا طرز حجابم طرز رفتارم تو اين دوره زمونه غريب شده!!!!!!!!

مي رم بيرون اعتماد به نفسم مياد پايين! چون نه ارايش مي كنم نه موهام بيرونه خيلي ساده!!!!

اما بعدش مي گم عيبي نداره مهم نيست من دارم با خدا زندگي مي كنم و خدارو دارم

مي دوني احساس مي كنم خيلي خستم بايد خستگي در كنم

اصلا يه جورايي حساي خوبم كم شده!

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ white girl ]

نمی دونم چرا باید این همه تاوان پس بدم

نمی دونم چرا باید این همه غصه بخورم؟

اخه چرا دوترم عقب موندن برام این همه زجر و عذاب داره؟؟؟؟

چرا؟
من چه گناهی کردم که باید تاوانشو پس بدم؟؟؟
می دونین! یه جشن داریم به اسم جشن علوم پایه یا روپوش سفید کهورودی های هر ترم بعد از تموم شدن علوم پایه می گیرن!

بچه های مام قراره 27 دی این جشنو بگیرن!

اما من نیستم!ناراحت

چون علوم پایم که تموم نشده دیگه کسی منو جزوه اون ترم نمی دونه!!!!

تو این ترم جدیدم جزوه ورودی اون ها حساب نمی شم

پس من هیچ وقت جشن علوم پایه نخواهم داشت هیچ خاطره یا عکسی نخواهم داشت!

من جزوه هیچ گروهی نیستم!!!!!!دل شکسته

اخه چرا؟

می رم سایت بچه هامون برنامه هاشونو می بینم قراره همشون بعد امتحان پاتوشون عکس بندازن!!!!! بعد عکس بچه گیشونو ببرن و باهاش کلیپ درس کنن!

قراره ترین ها مشخص شه مثلا اجتماعی ترین! خوش برخورد ترین!!!! و...

همه هستن جز باران!!!!!

هیچکی منو دعوت نکرد!

من باید بشینم و حسرت بخورم که چرا جزوه اونا نیستم!!!!!!

که چرا هیشکی منو تو بچه های ورودیمون دعوت نکرد!!!!!!!!ناراحت

لعنت به من لعنت به درس خوندنم لعنت به وضعیتی که دارم لعنت لعنت لعنت لعنت!

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ white girl ]

این روزا می رم خونه مامان بزرگم درس می خونم! هیشکی نیست!!!! ن هستمو کتابام و کفترای دمه پنجره! مامان بزرگم اون یکی خونشو بیشتر دوس داره بیشتر اونجاس!

اما وقتی تنهام! خدارو بیشتر حس می کنم انگار خدا باهامه کنارمه  حس عجیبیه!!!!

درس می خونم هدفم اینه که این ترم شاگرد اول بشم! اما یه حس ترس دارم می دونی از چی؟ شاید بخندین اما از بابام:(

بابامو خیلی دوس دارم خیلی براش احترام قائلم اما نه قضیه عشق و عاشقی منو می دونه نه دوترم عقب افتادنمو! همشم تو نصیحتاش می گه سعی کن این علوم پایتو زود تموم کنی! واسم شده کابوس اینکه بفهمه و ازم ناراحت شه! دیگه حسابم نکنه!

اخه می دونید همیشه یه مرزی بینه منو بابام بوده که من هیچ وقت روم نمی شد باهاش دردودل کنم و حرف دلمو بزنم!!!! الانم می ترسم! اگه بفهمه! می گه تنبلی! می گه خوشی زده زیر دلتون می گه این همه امکانات فراهم کردم اون وقت تو این طوری درس می خونی؟؟؟؟:(

اگه بگم عاشق بودم:( وااااااااااای من جه کار کنم اخه؟

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ white girl ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب