یه روزی یه جایی یه چیزی یه جوری صبر داشته باش
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

وااای خدا!!!! امروز بدترین روز زندگیم بود! :( نمی دونم چرا این همه بد شانسی و اتفاق تو یه روز!!!! ماجرا از اونجا شروع شد که:

ساعت 6 صبح چشمام از خواب باز نمی شد! می دونستم بنزین ماشینم ته کشیده برا همین باید حتما می رفتم پمپ بنزین! اما خواب نمی ذاشت از زیر پتو بیام بیرون! تو ذهنم با خودم کلنجار رفتم! برم ؟ نرم؟؟؟؟ که یهو شیطونه نشست زیر گوشمو بی خیال شدم و قرار شد بخوابم بعد پاشم برم بنزین بزنمو به کلاس ساعت 1 ام برسم! ساعت 10 بعد از یه خواب حسابی از خواب پاشدم به به چقدر چسبید!!!!!!!

خلاصه پاشدیم یه صبحونه توووپ زدیم تو رگ!(جدیدا عشق صبحونه شدم) بعدم مامانم  زنگ زده بود به خاله سوسنم صداشم رو اسپیکر بود منم داشتم به حرفاشون گوش می دادمو کارامو می کردم! خلاصه بعد از اتمام کارا یکی از عطرای جدید که بابام از فرانسه اورده بودو باز کردم واااااااااااااااااااااای بوش فوق العاده بود!!!!!!!!! باریکلا به این تکنولوژی! از اون عطر زدمو یه رژ لب صورتی خفن زدیمو  حرکت!!!!!!!!!!!!!!

مامانمو تا یه جاهایی رسوندمو رفتم سمت پمپ بنزین! ای دل غافل!!!!!!! پمپ بنزین بسته بود!!! چرا ایا؟؟؟؟ گفتم عیبی نداره می رم پمپ بنزین اقدسیه! رفتیمو از شانس گندمون تا دیدم بستش یه دفعه یه عرق سرد نشست رو پیشونیم!!!!!!!!!! چی کار کن«؟‌عقربه بنزین رو خط قرمزه و چراغ بنزین روشنه!!!!!!! من موندم وسط خیابون اقدسیه بی اونکه بدونم کجا باید بنزین بزنم؟؟‌اخه اینم مملکته؟ یهو همه بنزینیا بسته شدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اومدیمو یکی کار واجب داشت عین من!

یهو یادم اومد قدیما با بابام رفتیم نرسیده به نوبنیاد بنزین زدیم واسه همین راه افتادم در حالی که تو دلم استرس اینو داشتم که الانه بنزین تموم شه و وسط خیابون بمونم!!! ساعت چند؟‌12.15 من ساعت 1 کلاسم دارم!

خلاصه رفتیمو دیدیم راه ورودی بنزینیه معلوم نیست! از کدوم سمته الان؟ خیابون یه طرفس!! ردش کردم چی کار کنم؟؟؟ شاید بتونم دور بزنم از اون یکی در برم تو! دور زدیمو تو اون خیابونه شلوغ خواستیم وارد پمپ بنزین شیم که دیدم به به یه صف طول و دراز منتظر بنزینن!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا من در چه حالت؟ در خلاف جهت همه ماشینای خیابون!!!!!!! نه می تونم برم داخل پمپ نه می تونم حرکت کنم که هزارتا فحش خوردم!! تنها راه این بود یکم فحشو بخوریمو بریم تو یه کوچه و از اونجا فرار کنیم و بریم سر صف پمپ!!! حالا تا دمه کوچه صفه ماشیناست!!!!!! ماشینا به اندازه یه موتور جا گذاشتن برا دور زدن! من می خوام دور بززنم همه ماشینا بوووق که چرا این طرفی میایی؟؟؟؟؟؟؟یه سری بد نگاه می کنن یه سری سرشونو میارن بیرون و یه فحشی می دن!!!!(گاری چیو...)

اومدیم بپیچیم که بلههههههههههههههههههههههه با یه صدای مهیب!!!!!!! مالیدیم به پراید بغلی و رفتیم داخل کوچه! راننده پراید که منتظر بود پرید بیرون و دااااد که خااااانوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا من وایستادم پشت سرم یه ادمی داره بوق می زنه برو!!!!! ا اون ور پرایدیه می گه وایسا!!! موندم چه کنم کوچه ام باریک نمی شه رد شد!!!!!! که یهو پرایدیه دستشو به نشون گمشو تکون دادو رفت! فکر کنم ماشینش طوریش نشده بود! مام حرکت کردیم به سمت پمپ بنزین لعنتیی!

دور زدم دیدم دوباره جای اولم اومدم!!!!!!!!!!!!! پس از کجا می رن تو صف؟؟ از پلیسه پرسیدم!!! می گه برو دور بزن بیا می رم دور می زنم اما صف او تو خیابونه دیگس که یه طرفس و بخوای تو صف وایستی باید در خلاف جهت ماشینا حرکت کنی تا به صف برسی!!!!!! یعنی من خودمو بکشم از دست این قوانین مزخرف این بی نظمی این مسخره بازی واسه یه بنزین نا قابل این همه استرس و فحش خوردن واسه یه بنزین زدن انصافه؟؟؟؟؟

با هر زحمتی و راه بندون کردنو فحش شنیدنی ما رفتیم تو صف!!!!!! بازم دلمون نیومدو به یه پرایده که ازم خواست راه دادیم بیاد جلومون وایسا چون می دونستم اگه بهش راه ندم چه بدبختی باید بکشه بیاد ته صف!!! حالا کسی مگه به من راه می داد اگه می خواستم؟؟‌مردم ما فقط به فکر خودشونن!!:(

حالا رفتم بنزین بزنم!!!! دسته رو می ذارم تو باک و فشارش می دم شروع می کنه به ریختن 1.. 2...3...4....6 تق!!!! چی شد قطع شد!!!! واااا یکم تکونش می دم و فشار می دم نه انگار بسته شده!!!!!!!! اقااااااااااااا کسی گوشش شنوا نیست چسبیده به اون ماشین شاسی بلنده جلویی!!!! دسته رو در ااوردم که ببینم چشه که یهو بووووووووووووومب!!!!!!!!!!!!!!!! یه عالمه بنزین ازش خالی شد و ریخت رو سر و صورت و لباس ما کاملااا خیس شدم!!!! گویی رفتم زیر دوش و دوشی با بنزین سوپر گرفتم!!!!! خدا رحم کرد عینک زده بودم و لنز نزدم اگه عینکه نبود بی شک چشمام طوریش می شد!!!!!! سوزش شدیدی تو صورتم حس کردم!! کسی نبود بیاد کمکم هیچ کس!!!!!!!! باورتون می شهه؟‌با همون وضع دسته رو گذاشتمو ادامه بنزینو زدم!!!!!!!!! نزدیک بود گریم بگیره!!!! حالا ماشین عقبی برام بوق می زنه خانوم زودتر! هیچکس نمی گه خانوم چی شد؟ خوبی؟؟؟؟ فقط مسوول پمپ بهم گفت برو اب اونجاست صورتتو بشور!!!!!! منم بنزینی ماشینو بستمو پولو دادم و یه گوشه پار ک کردم. دنبال اب...

هیچ کس نبود بهم ادرسه درسته ابو بده همش می گفتن اون طرف هرچی گشتیم نبود که نبود عصبی و ناراحت تو ماشین نشستم خودمو تو اینه نگاه کردم لپام قرمزه قرمز شده بود! عینکم تار و چشمم کمی قرمز بود تو چشمام غم عظیمی موج می زد از این بنی ادم هااا از این فحشا از این بی نظمی هاااااااا اگر اتیشم می گرفتم کسی کاری نمی کرد! این همه غرق زندگی خودشونن! اون لحظه کافی بود یه ذره حرارت به من برسه بی شک اتیش می گرفتم! تا مامانم زنگ زد! با شنیدن صداش ارامشی همه وجودمو گرفت که نگوو دوست داشتم اون لحظه پیشم بود!!!!!!! ساعت 1.40!!!!! کلاسمم از دست دادم!!!!

خسته بنزینی کلی استرس کشیده و با یه در خط افتاده اومدم خونه!!!!!!! دلم میخواست گریه کنم!!!!! این وضعه ما داریم؟؟؟؟ واسه یه بنزین؟؟؟؟ واسه 40 لیتر؟؟؟؟ واسه 23 هزار تومن؟؟؟؟؟ نه گذشتی نه ادبی نه نظمی!!!!!! خیلی نا امید شدم از مردمم!!!!!!!!! خیلی! هیچ کس کمک نمی کنه هیچ کس!!!!! همه فقط به فکر خودشونن ادبم که ماشالله!!!!!! کافیه یه ثانیه جلوشونو بگیری!!!!!!!

سریع رفتم حموم!!!!!! فقط خدارو شکر می کنم که طوریم نشد و چشمام سالمه! چون اولش خیلی صورتو چشمام می سوخت!!!!!!!!!!!!!

در عقب ماشینمم یکم قر(غ؟) شده!!!!! خرجش 70 تومن می شه خداروشکر بیمه بدنه هم دارم!

اینم از روز بد ما!!!!!!!!!!!!!!!

فقط مامانم بود که بهم کلی ارامش می داد!!!!!!!!! صورتش حرفاش و حتی بوی تنش برام ارامشبخشه! مامان عاشقتم

خدایا از این روزها برا هیچ کس نیاررر!

خدا ممنونم که سالمم!!!!

پ.ن:همون جا بخاطر این وضع دوتا تصادف با چشمای خودم دیدم!

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۱ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ white girl ]

کاشکی هیچ وقت عاشق نمی شدم!!!

هیچ وقت هیچ وقت!

الان دلم می خواد بمیرم!

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ] [ white girl ]

یه روشی که مسیحیا دارن و من خیلی دوس دارم اینه که می تونن برن تو کلیسا و اعتراف کنن به همه گناه هاشون و کارایی که تا به حال کردن و بد بوده!!!! بعدش کلی سبک می شن! کاشکی مام داشتیم.

مهم نیست چون من خودم برا خودم ساختم! الان همین تو که داری می خونی شدی پدر کلیسا و من دارم پیشت اعتراف می کنم! لطفا گوش کن و بعدش خواستی راهنمایییم کن! حس می کنم این طوری بهتر می تونم از اول شروع کنم بهتر می تونم اشکالاتمو برطرف کنم پس الان می خوام با درخشان واقعی اشنات کنم با درخشان و کارایی که کرده!!!!!!!! پس این شما و اینم کارای بد درخشان!!!

1- اعتراف می کنم یه زمانایی تو دعواها بین خودمو حانی و علی خودخواه می شم و اصلا گذشت نمی کنم!!!!! و بهترینو برا خودم می خوام.

2- اعتراف می کنم تو نمازام کوتاهی می کنم و نماز قضا دارم!!!!:( :( :(

3- اعتراف می کنم یه زمانایی می زنه به سرم و یه دروغایی می گم البته خیلی کم شده اما یه زمانایی مجبوری یه دروغایی می گم!:(

4- اعتراف می کنم که یه زمانی به شدت عاااشق بودم!!!!! اره عاشق بودم و می دونم عشقم واقعی بود! چون حاضر بودم برا عشقم هرکاری کنم همه چیزمو زیر پام بذارم اما بهش برسم!!!!! البته من تو رابطه با جنس مخالف یه محدوده ای دارم که هیچ وقت نمی شکنم!!!! اما خب عاشق شدم و اینو اعتراف می کنم!

5-اعتراف می کنم دوران عاشقیم خیلی مشغولم کرده بود همش تو فکر بودم همش به فکر عشقم بودم!!! که کجاست چه کار می کنه خوشحاله ایا؟ درس می خونه؟‌اتفاقی براش نیفته و... همش دلم می خواست بهش یادگاری و هدیه بدم! همش باهاش حرف بزنم دیدنش برام کافی بود! حتی از دور با دیدنشم انرژی می گرفتم! اما می دونی اعتراف می کنم عشقم اون قدر غرقم کرد که درسم ول شد و الان دوترم از بچه های خودمون عقب افتادم اتفاقی که رووم نمی شه به کسی بگم چون اکثرا فکر می کنن یه ترم اما راستش 2 ترم:( :( برا خودم متاسفم بابت این کوتاهی! بابت این که نتونستم بین احساسم و درسم یه حریمی قائل شم اعتراف می کنم ضعف داشتم تو این مورد! اعتراف می کنم می شد جمعش کرد و من زیادی غرق شدم!!!!!

6- اعتراف می کنم تو عمرم دوس پسر نداشتم و فقط یه بار عاشق شدم تو اون مدت عاشقی هم یه بار با عشقم بیرون نرفتم فقط در حد صحبت کردن بود کارم همین و بس!!!!!!! حرف زدن اونم ماهی یک یا دوبار به همون قانع بودم!!!!!!!

7-اعتراف می کنم خیلی خیلی تنبلی می کنم و ارادم باید بیشتر شه تو همه چی لاغر کردن درس خوندن کار خونه و... 

8-اعتراف می کنم که رابطمو با عشقم به مامانم نگفتم!!!!!!!!

9-اتعراف می کنم یه زمانایی غیبت کردم! حالا کی و کجا بماند اما خب از دست کسایی که ناراحت شدم غیبتشونو کردم!

10-خب تا اینجا می بینم دروغ گفتم غیبت کردم! تنبلی کردم وااای خدا به من رحم کن!!!!!! 

11- اعتراف می کنم یه زمانایی با مامانم حانی و علی بد صحبت کردم و بهشون پریدم!:( :( اما با بابام نه! یه زمانایی که اعصابم خووورده یهو زیادی دادو هوار می کنم!!:(

پ.ن

1- خب حالا ای پدر مقدس نظرت چیه؟؟؟؟

2- اینا که گفتم صرفا همش گناه نبود به کل ایرادای من بود تو زندگی!:( الان برا خودم متاسفم نه؟؟؟

3- اینا خیلی بهم انرژی منفی داد الان!!!! پست بعدی خوبیامو می گم تا این انرژی منفیه بره یاد کوتاهیام تو درس خصوصا خیلی اذیتم می کنه!!! و خیلی برام سنگینه!

4-خب الان نظرتون در مورد من چیه؟:(

5-عاشورا تاسوعا!!!!!! هم گذشت! همیشه امام حسین و وقایع عاشورا بغضی تو گلوم میاورده خصوصا وقتی می دونم امام حسین جدم نیز بوده!!!!! من عااشق امام حسین و حضرت ابوالفضلم! تنهاییه اونا رو که می بینم غریبیشونو که می بینم از خودم خجالت می کشم!

6- خدایااا منو بابت همه گناه هام ببخش!

7- خب دیگه چی بگم؟؟ اهان نذریمونم دادیم خیلی خیلی خوب بود خوصا که با خاله سوسنم بودیم! و من تو قیافه اعتماد به نفسم بالا رفت بس که خالم تعریف کرد ازم!!!!!!!!!!! :)

8- خب من برم که باید اتاقمو تمیز کنم بعدم بشینم حسابی درس بخونم! امروز کلشو باکتری قراره بخونم!

9- عاااشق اناتومی گری هستم بهم انگیزه درس می ده اساسی!

10- التماس دعا دارم اساسیییییییییییییی قربون همتون برم!

11- در مورد این پست روم بد فکر نکنیدااااا دوستم بمونید خواهشاااا  مرسیییییی

12 در مورد عشقم که به کل فراموش شد و بهم خورد (جزئیاتش مهم نیست )و من الان دیگه عاشق نیستم عاشقم باشم عاشق بازیگرای کره ای هستم!!!!!:دی!

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٦ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ white girl ]

نمی دونم برا کسی پیش اومده یا نه؟؟؟؟؟؟ جدا براتون پیش اومده؟‌که عاشق شخصیتی تو فیلم بشید؟یا فقط برا من پیش میاد؟؟؟یا خودمونی من ادم جو گیری هستم هووم؟؟؟

من خیلی شده از این و اون تو فیلما خوشم بیاد اما دو موردش فرق داشت!!!!!!! دو موردش دیوونه وار عاشق شخصیت فیلم شدم! یکیش توی پسران برتر از گل جیهو بود! که عجیب دوسش داشتم شخصیتش ایده ال من بود حالا هم تو سریال تو زیبایی کره ای! شخصیت تاکیونگ شده ایده ال من یعنی همونیه که من همه چیشو دوس دارم!  نمی دونید من چه حسی دارم ممکنه بهم بخندین تو دلتون بگین عجب ادم دیوونه ایه یا توهمی!!!!!!!! یا بیکار!!!!!!!

اما خب اینا شخصیتایی هستن که ارزو دارم با ادمایی عینه اونا اشنا بشم!!!!! خاص باشن!!!!!!! شب و روز همش به فکرشم به فکر همین تاکیونگ خواننده هم هست و صداش فوق العاده یه زمانایی دوست داشتم چشمامو ببندم و بعدش برم تو سریال جای دختره

حس می کنم زندگیم یکم یکنواخت می گذره هرروز عین قبل!!!!!!!!

دوس دارم عشقی داشته باشم عینه داستانا عین فیلما می دونم نمی شه و اتفاق نمی افته اون وقته که افسردگی می گیرمناراحت به نظر شما از این اتفاقای داستانی برا ادما میوفته؟

امروز تنها بودم بعد کلاس رفتم تو ماشین رو صندلی غقب پامو دراز کردم و اهنگ گوش دادم تا شروع کلاس بعدی!!!!!!! داشتم فکر می کردم به ت!!!!!!! اخه اهنگی که گوش دادم اهنگ مورد علاقه اون بود نه اما شخصیتشو به اندازه تاکیونگ دوس ندارم اما خب بازم دوسش داشتم الانم ازش بدم نمی یاد یه جورایی دلم براش تنگ شده و دوست داشتم حال و احوال کنم باهاش! اما اون که پاک منو فراموش کرد رفت!

نمی دونم چرا این روزا حس افسردگی دارم و غم و غصه!!!! به خاطر تنهایی به خاطر اینکه شخصیتی که دوس دارم همش واسه رویاست!!!!!! واسه اینکه جدیدا نمی دونم چرا از پسرای تطرافم که تو واقعیت هستن بدم میاد!!!!!دیگه از هیشکی تو واقعیت خوشم نمی یاد هرچی هست تو عالم فیلم اونم دونفر تاکیونگ و جیهو!!!!!!!! ارزو می کنم با ادمایی عین این دوتا باشم کاش می شد...

نخندینا اینا حرفاییه که جایی روم نمی شه بزنم حتی تو اون وبلاگم!

[ شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ white girl ]

خاله سوسن من شیرین ترین ادم دنیاست!! باهاش که حرف می زنی انقدر شیرینه که سیر نمی شی دلت می خواد شبانه روز بشینی و حرف بزنی نمی دونین چقدر قشنگ شیوا و عاقلانه نصیحتتون می کنه

کاش اون دوران ایران بودو من می تونستم باهاش دردودل کنم

خوشحالم که هست و می بینمش!

این روزا جالبه کلا رابطه من در دنیای حقیقی با جنس مخالف کات شدس!!! عینه قبلناااا اخه من تو دوره دبیرستان و قبل ترش کلا ادمی نبودم که با پسرا باشم و ارتباطی باشه یا دوستی!!! حالا الانم شدم عینه اون زمانااا ت اولین پسر بود که بهم نزدیک شد و باهاش حرف می زدم! حالا که اون نیست منم و دوستای دخترم! حتی به همکلاسی های پسرممم کاری ندارم نمی دونم روحیم این طوریه دیگه که کلا خوشم نمی یاد با پسر جماعت کاری داشته باشم و از جمع های پسر دختری خوشم نمی یاد

حالا شاید بگین امل هستی اما خب من معذبم وقتی تو جمع دختر پسری هستم اصلا غذا از گلوم پایین نمی ره!!!!!!!!!! البته مخالف نیستمااا خیلی هم خوبه ادم بتونه روابط عمومی بالا داشته باشه و با همه صحبت کنه ولی من نمی دونم چرا نمی تونم! تو جمع دخترا خیلی خوب و شادم هاا یه پسر میاد من کلا سکوت می کنم!!!!!!!!!!

می دونم باید متعادل بود نه عینه من ساکت و بی حرف نه اینکه دیگه زیادی باهاشون صمیمی شد!!!!!!!

حالا نظر شما چیه؟

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ white girl ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب